تبلیغات
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات حس که پیدا شد عشق باریدن گرفت، هیچ میدانی رمز عاشق بودن هرکس فقط این است: ساده بودن، ساده دیدن، و ساده پذیرفتن...پس ساده میگویم، ساده...دوستت دارم. دنیای کدهای جاوا اسکریپت JavaScript Codes JavaScript Codes ·▪••● حرف دل ... دختر زمستان ●••▪·
·▪••● حرف دل ... دختر زمستان ●••▪·



●••▪· میر حسین موسوی ●••▪·

 

 

زندگی نامه

http://i39.tinypic.com/2hgqvbr.jpghttp://i39.tinypic.com/2hgqvbr.jpghttp://i39.tinypic.com/2hgqvbr.jpg

در دوازدهم اسفند ۱۳۲۰ در شهر خامنه از توابع تبریز و در خانواده ای خوشنام و متدین  ، به دنیا آمدم . پدرم کاسب ومادرم خانه دار بود .  طبیعت زیبای خامنه و سکوت و آرامش آن و خاطرات کودکی بعدها الهام بخش دوره ای  از کارهای هنریم شد. در خردسالی به همراه خانواده در تبریزساکن شدم ودر دوازده سالگی جدا از پدر و مادربه خانه عمویم در تهران آمدم . یکسال بعد بقیه اعضای خانواده ام نیز در تهران ساکن شدند .  روزهای نوجوانیم لبریز از شور و حرارت آشنایی با شهر و دیار جدید و یافتن قرابتها و فراموشی غربتهاست . در دل امن خانه ای که مادرم از جنس محبت و صفای مثال زدنی و  پدرم با تدین و درستکاری بیش از پیش می ساخت سالهای دبیرستان را در رشته ریاضی به پایان بردم در حالیکه سفر ازخامنه به تبریز و از تبریز به تهران پایتخت ، درهای تحول و تغییر را برایم باز کرده بود . پدرو پدربزرگم روحیه ای نو گرا داشتند وکتابهای متنوعی که فراهم می کردند زمینه عشق به مطالعه ونوشتن  را از کودکی برایم مهیا کرده بود . بعدها با میل خودم به طور جدی تر و با اشتیاق برای دانستن  دامنه مطالعات را از از ادبیات عامیانه و تخیلی تا به روز ترین کتابها و نوشته های روشنفکری و فرهنگی گسترش دادم . در ۱۹ سالگی برای ادامه تحصیل مهندسی معماری را در دانشگاه ملی آن زمان انتخاب کردم که هم با مذاق هنری سازگار بود وهم با درس هندسه  محبوبترین درس دوره  دبیرستان پیوند داشت .سال بعد از ورود با زمینه های مذهبی پیشین و نیز تمایلات سیاسی ، انجمن اسلامی دانشگاه ملی را به همراه دو تن دیگر از دوستان هم رشته به طور مخفیانه پایه گزاری نمودیم و عملا فعالیتهایم در دو قطب سیاست و هنر در آن سال شکل گرفت.سال ۱۳۴۳ نقاشی هایم را در فضای هنری متاثر از مکتب سقاخانه آغاز کردم و سپس به گروه هنری قندریز پیوستم . سال ۱۳۴۸ با همسرم خانم دکتر رهنورد که  موفقترین دانشجوی دانشکده های هنر- رشته مجسمه سازی - بود ازدواج کردم . در همینجا باید بگویم زندگی خانوادگی من همواره در تعاملی با زندگی اجتماعیم بوده است و میثاق من و همسرم – خانم  دکتر رهنورد- در کنار محبتی که در همه خانواده های موفق ایرانیست ، بر سر ایستادگی بر باورها و اعتقاد و عشق الهی و خدمت به مردم بوده و هست . سه دخترم نیز به همراه همسرانشان در حال فعالیتهای تخصصی خود هستند و در عهد و پیمان ما شریکند . خداوند نعمت ۵ پنج نوه عزیز را هم نصیبم کرده و نعمتهایش را به من تمام نموده است .

همان سالها با رفت و آمد به حسینه ارشاد با افکار و اندیشه های دکتر شریعتی آشنا شدم .پیشتر در زمینه ای مذهبی با اندیشه های استاد شهید مرتضی مطهری قرابت داشتم و اکنون در نگاهی نو به مقوله دین مداری روشنفکری تمایلات سیاسی مذهبیم را تثبیت کردم . همزمان سربازی در شهرکرد و افکار مبارزاتی در کنار همسرم را پی گرفتم . درتمام این سالها البته به طور مستمر در رشته تخصصی خودم نیز فعال بودم .در سالهای دهه پنجاه و اوج گرفتن مبارزات ضد حکومت شاه و آشنایی با اندیشه های بلند امام راحل در کنار جمعی از دوستان که اکنون در شاخه های مختلف سیاسی فرهنگی و … در کشور مشغول فعالیتند  جمع روشنفکران متفکر و متخصص دینی ضد نظام وقت را به صورت پنهانی تشکیل دادیم . سال ۱۳۵۱ به زندان شاه افتادم و بعد از آزادی مصر تر از پیش در جلسات تفسیر قرآن و برنامه ریزیها و سخنرانی در شهرهای مختلف به مبارزات فکری شرکت می کردم.  آن روزها   همانند تمام انقلابیون و مبارزین دیگر فکر می کردم و امید داشتم تلاشهای جمعی ما به تغییرات بنیادی در شرایط  و سقوط حکومت پهلوی و شاهنشاهی بیانجامد .سال ۱۳۵۳ به استخدام دانشگاه ملی در آمدم و همزمان به عنوان فعالیتی سیاسی در مدارس تهران به تدریس درس انشاء هم مشغول شدم . سالهای پایانی  دهه پنجاه سالهای مبارزه و امید بود در کنار خانم رهنورد و دو دختربزرگترم که  خردسال بودند در انبوه مبارزین و مخالفین نظام  پهلوی به فعالیتها ادامه می دادیم .سال پنجاه و شش تحت تعقیب ساواک کشور را به مدت ۱۰ ماه  به مقصد آمریکا ترک کردیم و درآنجا همچنان مشغول برنامه های مبارزاتی در کنار سایر دانشجویان مسلمان مبارز خارج از ایران شدیم . به فضل و لطف خدا ، با تزلزل پایه های شاهنشاهی در اواخر ۱۳۵۶ امکان برگشت به کشور و پیگیری برنامه های براندازانه ضد نظام درکنار سایر دوستان در تهران فراهم شد . سر انجام با پیروزی انقلاب و بازگشت امام به کشور آرزوها و امیدهایمان به بار نشست .در فضای شادی بخش آن سالها هرکسی بخشی از امور را به عهده می گرفت در پی عضویتم در حزب جمهوری اسلامی و دبیری حزب و دوستی با شهید بزرگوار  دکتر بهشتی سردبیر روزنامه جمهوری که روزنامه حزب جمهوری اسلامی بود ، شدم .بعدها به پیشنهاد شهید رجائی به وزارت امور خارجه منصوب و پس از شهادت مظلومانه ایشان نخست وزیری را به عهده گرفتم. جنگ شروع شد و بحران در پی بحران کشور را فرا گرفت . سالهای سخت جنگ با حمایت دلسوزانه و پدرانه امام راحل و پایمردی جمعی همه ایرانیان علی رغم همه مرارتها و سختیها  در کنار برادران و خواهران هم میهن گذشت و افتخار نام دولت خدمتگزار که از جانب امام خمینی به دولت آن هشت سال داده شد برایم نعمتیست که در آن با تمام خواهران و برادرانم در دولت و ملت سهیم شدم . پس از وفات امام و پایان دوره خدمت ۸ ساله نخست وزیری فعالیتهای تخصصی و علمی را در کنار مشاورسیاسی دوره های بعد و نیز عضویت در شورای تشخیص مصلحت نظام  پی گرفتم و سپس مسئولیت فرهنگستان هنر به عهده من گذاشته شد  .که تحول و پویایی در این بخش مهم جامعه مورد توجه قرار گرفت و بحمدالله با همکاری دوستان نتایجی بسیار خوب به جای گذاشته است . معتقدم سیاست و فرهنگ و اقتصاد  اموری غیر منفصلند و تضعیف یکی موجب خدشه وارد شدن بر عوامل دیگر می گردد.
در این سالها طراحی دانشگاه شاهد تهران ، طرح بین الحرمین شیراز ، موسسه فرهنگی هنری صبا و خیال ومسجد سلمان وبنای یادمان شهدای هفت تیر و چندین ساختمان  دیگر را به عهده داشته ام ودر کنار آن چندین نمایشگاه نقاشی فردی و جمعی را نیز درپرونده کاری خود دارم
اکنون به یمن رحمت الهی همچنان بر پیمان خود بر خدمت به دین و میهنم هستم و از خدا می خواهم سایه لطف و محبت خود را بر من گسترده بدارد.

http://i39.tinypic.com/2hgqvbr.jpghttp://i39.tinypic.com/2hgqvbr.jpghttp://i39.tinypic.com/2hgqvbr.jpg

 





شنبه 16 خرداد 1388 توسط ·▪••● دختر زمستان مدیریت ·▪••● | نظرات ()
●••▪· عشق ●••▪·

عشق مثل ترک های یک سی دی میمونه

که قلب های مارو به هم پیوند میده

هرگز سعی نکن که اون سی دی رو بشکنی

چون اینکارت ممکنه باعث بشه قلب من هم بشکنه





شنبه 16 خرداد 1388 توسط ·▪••● دختر زمستان مدیریت ·▪••● | نظرات ()
●••▪· عشق چیه ●••▪·

در کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده  بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه  و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود  sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و از اون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدر و مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد و دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش و من مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          آغاز کسی باش که پایان تو باشد





شنبه 16 خرداد 1388 توسط ·▪••● دختر زمستان مدیریت ·▪••● | نظرات ()
●••▪· عشق ●••▪·

اینکه کی باید با کی ملاقات کنه ، همش در تقدیر نوشته شده .

عشق اونا رو با هم آشنا میکنه .

از دور دست ها میگرده و میگرده و به هم نزدیکشون میکنه .

هرجا که مخفی شده باشن ، عشق اونا رو به همون جا میاره که باید باشن .

هر چقدر هم بگن نه ، بازم برمیداره و میاردشون .

قبول کنی یا نکنی ، تمام این دنیا بر محور عشق میگرده .

زندگی کن ، زندگی کن ، در عشق زندگی کن .

اگرم خواستی بمیری ، بیا و در عشق بمیر .

همینجوری که داریم می ریم ، این لحظه ها رو با خودمون می بریم .

خاطرات لحظاتی که با هم گذروندیم رو با خودمون می بریم .

زمان به سرعت میگذره ، پس در عشق زندگی کن .

 

دختر زمستان     10/3/88





یکشنبه 10 خرداد 1388 توسط ·▪••● دختر زمستان مدیریت ·▪••● | نظرات ()
●••▪· عشق یعنی ... ●••▪·

عشق یعنی اینکه وقتی میخوای برسونیش ،

 رادیو پیام رو روشن کنی
و ببینی کدوم مسیر پر ترافیک تره !





سه شنبه 5 خرداد 1388 توسط ·▪••● دختر زمستان مدیریت ·▪••● | نظرات ()
●••▪· خدایا ●••▪·
یک نخ از جامه ارحام تو ما را کافیست / رشته مهری از آن عالم بالا کافیست

گر راضی شوی از من ، همه روزم به شادابی ست / گر نامه ام شود از سوی تو امضا کافیست



سه شنبه 5 خرداد 1388 توسط ·▪••● دختر زمستان مدیریت ·▪••● | نظرات ()
●••▪· توضیحاتی کوتاه درباره نویسندگان وبلاگ حرف دل ●••▪·

سلام به همراهان همیشگی وبلاگ حرف دل

چه اونایی که میان و میرن ... چه اونایی که با نظراتشون ، ما رو خوشحال میکنن .

چند وقتیه که تنهایی دارم مطلب مینویسم . نه از مرجان خبریه و نه از روزبه ... خیلی از دوستان پرسیدن که چرا و چی شد که تیم صمیمی و اکتیو وبلاگ حرف دل اینجوری از هم پاشیده شد و حالا فقط دختر زمستان مونده و هنوزم داره مطلب مینویسه ... یه توضیح کلی برای شما ...

آماده شنیدن هستی ؟

یادش بخیر ، روزیکه شروع به نوشتن کردیم ، من بودم و مرجان ، مهران بود و روزبه ... با انرزی غیر قابل توصیفی که همگی شما شاهدش بودید ، از مرداد 84 که شروع بکار کردیم ، مدت زیادی نمیگذشت که توی اون سانحه ی شوم هوایی ، مهران ( برادر مرجان ) رو از دست دادیم . خیلی سخت بود . خیلی .... اما خوب دوباره بعد مدتی سر پا وایسادیم و یاد مهران رو همچنان زنده نگه داشتیم .( یادش سبز )

بعد از شهادت مهران ، مرجان دیگه اون مرجان سابق نشد ، با شروع بیماریش هم دیگه کاملا از همه چیز فاصله گرفت ، حتی از دوستای صمیمیش ... بعد از اینکه تونست با بیماریش مبارزه کنه و بالاخره پیروز بشه ، ازدواج کرد و از ایران رفت . قول داد بازم برگرده و وبلاگ نویسی رو از سر بگیره ، که تا امروز هنوز نیومده و ما هم منتظریم تا برگرده . الان با حمید رضا خوشبخته و خوشبختیش وقتی بیشتر شد که یه دختر ناز و خوشگل به نام " پرناز " به جمع دو نفره شون اضافه شد و حالام سرگرم اونه ... ایشالا به زودی برمیگرده ...

میرسیم به روزبه ... این آقا روزبه ما هم از وقتی خانواده دار شده ، دیگه توبه کرده و گفته به هیچ عنوان نمیاد ...

و حالا تنها دختر زمستان هستش که هنوز هم میاد و مینویسه و میره و منتظره تا دوباره تیم نویسنده های حرف دل جمع شن دور هم ... من یاد همشونو زنده نگه داشتم تا شما هم فراموششون نکنین و مطمئن باشید که برمیگردن ...

خوب اینم از این ...

امیدوارم همیشه سبز باشید ...

 

دختر زمستان    5/3/88

 





سه شنبه 5 خرداد 1388 توسط ·▪••● دختر زمستان مدیریت ·▪••● | نظرات ()
●••▪· چشم ●••▪·

 

چشم

همیشه عاشق شعر هایی بودم که توش با کلمه چشم بازی شده .

نمی دونم چرا ؟ ولی همینو میدونم که چشم در راه عاشقی نقش بزرگی ایفا می کنه ...

 

چقدر خوب و روشن است نمای چشم های تو

 

نمیرسد ستاره ای به پای چشم های تو

 

به ماه خیره می شوم فقط و گریه می کنم

 

دلم که تنگ میشود برای چشم های تو

 

و هی مرور میکنم نگاه اول تو را

 

اگر نمی رسد به من صدای چشم های تو

 

تو تاکه پلک می زنی به سجده میرود دلم

 

به پیشگاه اعظم خدای چشم های تو

 

شبی خراب می شود حصارهای فاصله

 

و آب می شود دلم به پای چشم های تو

 

 

دختر زمستان 1/3/88





جمعه 1 خرداد 1388 توسط ·▪••● دختر زمستان مدیریت ·▪••● | نظرات ()
●••▪· من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم●••▪·

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به

عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران

صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ،

ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود

همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم





دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 توسط ·▪••● دختر زمستان مدیریت ·▪••● | نظرات ()
●••▪· گفتی منو دوست داری ●••▪·

گفتی منو دوست داری تو گفتی عاشق چشمام شدی تو گفتی احساسمو دوست داری تو گفتی قلبت مال منه تو گفتی بوسه هامو دوست داری تو گفتی قصه هامو دوست داری تو گفتی دوست داری نوازشت كنم تو گفتی میخوای تو بغلم بگیرمت تو گفتی همدرد تو منم تو گفتی همراز تو منم تو گفتی شب و روز من تویی تو گفتی تنها یار من تویی تو گفتی... تو همه اینها رو گفتی

 ولی من فقط می گم اگه تو نباشی من می میرم.





دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 توسط ·▪••● دختر زمستان مدیریت ·▪••● | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:100)      1   2   3   4   5   6   7   ...  



پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
·▪••● عمومی ·▪••● (378)
·▪••● حرف من ·▪••● (153)
·▪••● درد و دل من ·▪••● (122)
·▪••● شعر های زیبا ·▪••● (98)
·▪••● متن های من ·▪••● (21)
·▪••● عاشورایی ·▪••● (46)
مرجان جوجو *** مدیریت
زنده یاد مهران * نامین
·▪••● دختر زمستان مدیریت ·▪••●
روزبه * معاونت
●••▪· ترنم حیات ●••▪·
●••▪· فانوس عشق ●••▪·
●••▪· قند عسل●••▪·
همه پیوندها
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
●••▪· میر حسین موسوی ●••▪·
●••▪· عشق ●••▪·
●••▪· عشق چیه ●••▪·
●••▪· عشق ●••▪·
●••▪· عشق یعنی ... ●••▪·
●••▪· خدایا ●••▪·
●••▪· توضیحاتی کوتاه درباره نویسندگان وبلاگ حرف دل ●••▪·
●••▪· چشم ●••▪·
●••▪· من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم●••▪·
●••▪· گفتی منو دوست داری ●••▪·
لیست آخرین مطالب
●••▪· پارسی جوان ●••▪·
●••▪· غزل شیطون بلا ●••▪·
●••▪· عاشقان و طرفداران داریوش ●••▪·
●••▪· مسافر غم ●••▪·
●••▪· یه جایی مثل بهشت ... ●••▪·
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه
نظر شما در مورد وبلاگ ·▪••● حرف دل ●••▪· ·▪••● دختر زمستان ●••▪· ؟




بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :